باد ما را خواهد برد
در شب کوچک من ا�سوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ويرانيست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی?
من غريبانه به اين خوشبختی می نگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی?
در شب اکنون چيزی می گذرد
Ùˆ بر اين بام Ú©Ù‡ هر Ù„ØØ¸Ù‡ در او بيم Ù�رو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
Ù„ØØ¸Ù‡ باريدن را گوئی منتظرند
Ù„ØØ¸Ù‡ ای
و پس از آن هيچ.
پشت اين پنجره دارد می لرزد
و زم�ين دارد
باز می ماند از چرخش
پشت اين پنجره يک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپايت سبز
دستهارا چون خاطره های سوزان در دستان عاشق من بگذار
Ùˆ لبانت را Ú†Ùˆ ØØ³ÛŒ گرم از هستی
به نوازسهای لبهای عاشق من بسپار
باد مارا خواهد برد
باد مارا خواهد برد
شعر از �روغ �رخزاد